كسی كه مینویسد، مرداب گونه بودن شایستهاش نیست. مرداب هر آنچه دارد در خود نگه میدارد… گاهی به اعماق درون خود میكشد و خودش هم نمیداند كه چه دارد! كم پیش میآید كه كسی برایش اندوخته بیاورد و مجبور به دانستن و داشتنش كند تا چیزی بر داشتههایش افزوده شود. میماند و بوی گندی میگیرد كه پیغام انتظار نابودی كشیدن است.
كسی كه مینویسد، هنری دارد به نام ظرافت. …صدای بال پروانه را در بین هیاهوی طبیعت به ذهنش میسپارد، راز پرندهها را می فهمد، همسفر قاصدكها میشود، همبازی ابرها… و با كودكان كوچه همبازی كه شد، بزرگ شدن را آرزو میكند. و چون ظرافتها را حس میكند و زبان بیان این ظرافتها است، چشم به او داریم كه ببینیم حساش از تولد گلها و تهنیت هوای سرد صبح زمستانی چیست؟
اسیر حد و مرزها نمیشود… از درون قطره با خبر است… و آنسو تر، فرشته ها را هم به مهمانی دعوت میكند. تا پشت پنجرهی اتاقك آبی اش بنشینیم و مهمانداری آموزیم. چشمه ای باید باشد… وصل به ابدیتی نامتناهی… زلالی كه به نیتش شك نكنیم و خلوص دلش را ببینیم… با او همسفر شویم و اشك شوق منتظرانش را در همنوا شدن با او بنگریم.
باید آبی پاك باشد، تا دستمان را بگیرد و از شك و تردید گذر كنیم.
زبانی باشد از من! از تو و از هر كس كه درد دارد و میخواهد فریاد بكشد تا دركمان از درد بیشتر شود … زبانی باشد از هر كس كه میخواهد ما را در خوشیهایش سهیم كند. و در آخر زبانی باید باشد گویاتر چون عشق…
اینروزها وجودم سراسر کاغذهای مچاله است! کاغذهایی به قیمت قطرات اشک، که راه نیامده میخشکند و به انگشت اشارهای، ردشان نیز محو میشود!
اینروزها، مینویسم و انبار میکنم، کاغذ مچالهها را، در انتظار روز مبادا!
افسوس که روز مبادای من، در هیاهوی سرد تقویمها گمشده است . . .
گفت: بدبختی ما رو ببین! الان با این وضع مملکت، اگه کامپیوتر یا حتی گوشیم بیافته دست این کودتاچیها حداقل با هزار جور پروندهسازی، 10 سال زندان میبُرن برام و 50 ضربه شلاق هم میذارن روش!
گفتم: زرشک!
تو با این وضعت آمریکا هم که باشی به جرم نقض کپی رایت اینهمه فیلم و نرم افزار، 10- 15 سال میندازنت زندان!
چقدر گاهی او قات ساده از کنار هم میگذریم.
چقدر در بیاعتنایی کردن توانا هستیم!
چقدر راحت میتوانیم انسانیت و ارج و قرب آدمها را فراموش کنیم یا شاید بیقدر و قیمت.
چقدر ساده انسانیت جایش را به پول و ثروت داد و یا شاید ما آدمها جای این دو را به سادگی تغییر دادیم!
مدتی قبل فیلمی تماشا میکردم که در آن بازیگر اصلی فیلم با پیرزنی تصادف میکند و با بیاعتنا به وضعیت او گاز ماشینش را گرفته و دور میشود. دوربین بازیگر اصلی را رها کرده و به سمت پیر زن میچرخد که خون بسیاری از او رفته و کم کم به حالت اغما فرو میرود. درصد بسیاری از تماشاگران نسبت به پیر زن دلسوزی کرده و از بازیگر اصلی منزجر و متنفر میشوند که احساس من هم دقیقا همینطور بود و با خود میگوییم که من هرگز این کار را نمیکنم و من هرگز تا این حد بیعاطفه و بیاعتنا نیستم.
اما از فیلم خارج بشویم و به زندگی روزمرهی خود سری بزنیم. در روابط اطرافمان دقیق شویم.
چند بار قلب پدر و مادرمان را جریحه دار کردهایم؟
چند بار برادر و خواهرمان را رنجاندهایم؟
چند بار دوستانمان را ناراحت کردهایم؟ چند بار ابراز علاقهشان را جدی نگرفتهایم؟
چند بار به خاطر غصهی خودمان دیگران را هم غصهدار کردهایم؟
چند بار به خاطر خستگی یا تنبلی بار خود را به دوش دیگری انداختهایم؟
من از طرف خودم میگویم، بسیار.
از دید من تصادف کردن و زخمی کردن یک نفر با قلب کسی را شکستن و شادیاش را از بین بردن و یا شاید بسیار بدتر امید کسی را از زندگی گرفتن برابر و یا حتی به مراتب بدتر است.
زخمی که در ظاهر ایجاد میشود با خونریزی خود را نشان میدهد اما زخمی که در روح و قلب ایجاد میشود را نمیتوان با هیچ چیزی نشان داد!
با این حال شاید بتوان از بوجود آمدن این اتفاقات جلوگیری کرد. کافیست بدانیم و باور کنیم ما همه یکسان و برابر هستیم. همگی انسان و مخلوق خداوندیم. یک نفر همهی ما را خلق کرده است. پس برتری هر کس تنها به دانش و روح بزرگ اوست. که این چنین انسانی هرگز در دام خود بزرگ بینی و تکبر نمیافتد و به دیگران صدمه و آزار نمیرساند.
همهی انسانها نقاط قوت و ضعف دارند. بهتر است در مقابل نقاط ضعف صبور باشیم و کمک رساننده، و در مقابل نقاط قوت متواضع و پذیرا.
اگر کمی صبور باشیم و در برخوردهایمان بیاندیشیم میتوانیم بهترین و مناسبترین برخورد را داشته باشیم.
چه بخواهیم و چه نخواهیم ما انسانها موجوداتی فانی هستیم که مرگ و زندگیمان دست خودمان نیست. بهتر نیست طوری زندگی کنیم که وقت رسیدن مرگ با آرامش و بدون هراس از او استقبال کنیم؟
شاید او در یکی از همین هزاران جمعهای که بزدلانه به سکوت ظلم گوش فرا دادهایم، آمده است…
شاید در گوشهای از همین سرزمین آریاییمان، در بند کشیده و رنج دیده، با لبهای به هم دوخته و دیدگانی که از رد اشک جا انداخته، در کنج سیاهچالهای ظلم، به انتظار برخاستن ما نشسته… و ما چه احمقانه خفتهایم در انتظار رعدهای آسمان و جادوی جادوگران و عدالت بیزحمت!
انگار، باز آن مرد شمشیر بدست با اسب سفید قصهها، زیر باران خیس میخورد!

* منبع طرح: تارنمای اختصاصی آثار استاد فرشچیان *